سفارش تبلیغ
صبا ویژن

هدایت

صفحه خانگی پارسی یار درباره

ارزو دارم ...

 
آرزو دارم شبی عاشق شوی
 
آرزو دارم بفهمی درد را
 
تلخی برخوردهای سرد را
 
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
 
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
 
می رسد روزی که شبها در کنار عکس من.....
 
 نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....
 
 
 
             کاش.......
 
                          هیچ بارانی رد پای کودکیم را نمی شست
 
              کاش........
 
                        هیچ ساعتی گذرجوانی و کودکیم را ثبت نمی کرد
 
             کاش .......
 
                       هیچ لباسی بزرگ شدنم را نشان نمی داد
 
            کاش.....
 
                        هنوزچشم براه آبنبات بودم
 
                                   
 
انتظار...
من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه
در کشتی وجود تو ام
من می خواهم زنده بمانم
تا با تو باشم
با تو بخوانم
چرا که بی تو می میرم!
تمام حرف های من
فریاد قلب من است
وتمام آنها از آن توست
من زردترین پاییزم
در فصل نگاهت
پس آن را در یاب وبا برق چشمانت
غروبش را همراه باش
کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر
دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه
ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت
در انتظار می نشینم
زندگی جست و جوی نیمه هاست در پی نیمه ها
دکتر علی شریعتی
 
 
 
        همه ذرات جان پیوسته با دوست

                                 همه اندیشه ام اندیشه اوست

      نمی بینم به غیر از دوست اینجا

                                خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
 

یا رب کیستم که از سرم ندارم اگهی...

    نظر
یــــارب
           
میهمان امشبم باش.....میزبانی خواهم بود با دنیایی حرف
یارب ...دریابم ...که بیقرارم
بیقرار تو و عشق بی انتهایت ...ای معشوقی که دست نیافتنی هستی
و من عاشقی بی تاب و سرگشته
که فاصله غریبی است بین من و ... تو ... فاصله ! .... نه !! راه غریبی است
بین من و ... تو ... و آن باغ ...
باغی که درش گشوده است به رویم ...راهش سبز است ..... و من
سر بر سجده شکرانه تو پیشانی بر خاک ...ولی !!!
چرا امانم را این اشکها گرفته اند ..چرا بغضی عجیب حیرانم کرده
ای معبود سبز .....که خورشید با تمام درخشندگیش از تو نام گرفته
و کوه با تمام استواریش ...فقط مشتی خاک است در برابر عظمت تو
وای بر من و این پای ناتوان ...امان از این پا
در این بین من چیستم و کیستم ؟؟
گاه غریبم و گاه اسیر
 یـــارب
             
راه گم کرده ام راهی نشانم بده
که دراندوه نام تو را دارم و در بی کسی وجودت را
ای که نتوانم قیاست کنم با هیچ چیز و هیچ کس
که تو خود آفریدی همه چیزم را همه کسم را
ای مامن تنهایی من ای بارگاه مقدس محبتم
ای هوای من ای همه ی نفسم بسته به اراده پاکت
ای که آبی آسمانت برایم نشان امنیت است
که زیبا خلق کردی این رنگ تمام معنی را
گاه جویای صداقتم به آسمان می نگرم
و گاه به دنبال راستی و حقیقت که باز بالای سرم را نظاره گرم
که تو چگونه این همه زیبایی این همه برکت را بر من ارزانی داری
ولی من ...!!! ناتوانم برای شکرانه
و به خود می بالم که از تبار انسانهایی هستم که نام تو را به من آموختند
که می بینم در تمام شبهای تنهاییم آن هنگام که دستم به سوی تو دراز است
که چه بلند است در این زمان دستانم رو به سوی تو آنگاه که
بی تاب توام نیازمند توام
می بینم که تنها نیستم در این غربت سرای غم
می بینم که بامن هستند همه دستانی که اینک با من هستند
      
که تو تنهایم نمی گذاری و حتی در آن ساعت غمینم
انسانهای خاکی دیگری با من در حال زمزمه هستند
که همه و همه کس در همه جا و همه حال تو را می جویند
معبود من که تنها کلمه  عشق در مورد تو مصداق دارد
و فقط می توانم با مفعول بودن تو فاعل واقع شوم
و فاعلین این راه برای رسیدن مفعول بودنت خم و چم های فراوانی در پیش دارند
کمکم کن ویاریم ده برای شناخت این حس عرفانی
که در این راه قلب کوچکم راآب دیده می سازم و می گسترانم
تا بتوانم ذره های این عشق بی انتهای تو معبودم را در آن بگنجانم
یـــارب
      دریــــــابم...
 
       معبود سبز...درگاه نیایش را بگشای