سفارش تبلیغ
صبا ویژن

هدایت

صفحه خانگی پارسی یار درباره

سعی می کنم یادم بره ...

    نظر
چشام و می بندم سعی میکنم یادم بره که خورشید چه جوری مسخره ام میکرد
 
یادم بره که جاده چه جوری فراموشم کرد،
 
یادم بره که ماه واسه چی و به چه جرمی از آسمونم کوچ کرد
 
انتظار دستهام دیگه بی معنی شده،سکوتم دردمو نمی فهمه 
 
واژه واژه ی حرفام به پیشواز مرگ احساسم می رن
 
مهربانی من واسه کسی معنــــــــــــــــــــــــــــی نداره
چشمام دیگه طاقت ندارن خسته شدن از اینکه اشک همیشه مهمون لحظه هاشون بود
 
غربت لابه لای ثانیه هام سایه انداخته مثل اینکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره
 
توی تک تک رگهای بدنم یه شهِر،یه شهر پر از نفرت آدمهایی مثل خودم
 
خوش به حال پنجره هیچ وقت تنها نیست
 
 چون بارون رو داره که هر وقت دلش گرفت با هاش حرف بزنه
 
اما من چــــــــــــــــی؟!....
 
پاییز عمرم در به در دنبال من میگشت
 
 اما من یه ستاره ای کوچولو داشتم که کلبه ی تاریک قلبم رو روشن کنه
 
امــــــــــــــا حالا چی؟ستاره کوچولوی من رفته
 
و حالا سالهاست که من دارم در به در دنبال همون پاییز می گردم
 
اما پیداش نمیکنم
 
کار من دیگه تموم شده فقط منتظرم بیاد و جنازه ی افکارم رو تحویل بگیره 

ارزو دارم ...

 
آرزو دارم شبی عاشق شوی
 
آرزو دارم بفهمی درد را
 
تلخی برخوردهای سرد را
 
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
 
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
 
می رسد روزی که شبها در کنار عکس من.....
 
 نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....
 
 
 
             کاش.......
 
                          هیچ بارانی رد پای کودکیم را نمی شست
 
              کاش........
 
                        هیچ ساعتی گذرجوانی و کودکیم را ثبت نمی کرد
 
             کاش .......
 
                       هیچ لباسی بزرگ شدنم را نشان نمی داد
 
            کاش.....
 
                        هنوزچشم براه آبنبات بودم
 
                                   
 
انتظار...
من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه
در کشتی وجود تو ام
من می خواهم زنده بمانم
تا با تو باشم
با تو بخوانم
چرا که بی تو می میرم!
تمام حرف های من
فریاد قلب من است
وتمام آنها از آن توست
من زردترین پاییزم
در فصل نگاهت
پس آن را در یاب وبا برق چشمانت
غروبش را همراه باش
کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر
دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه
ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت
در انتظار می نشینم
زندگی جست و جوی نیمه هاست در پی نیمه ها
دکتر علی شریعتی
 
 
 
        همه ذرات جان پیوسته با دوست

                                 همه اندیشه ام اندیشه اوست

      نمی بینم به غیر از دوست اینجا

                                خدایا این منم یا اوست اینجا ؟